تبلیغات
شعله ی بیقرار دکتر شریعتی - پدر مادر
 
شعله ی بیقرار دکتر شریعتی
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم كه سالها به اجبار خواهیم خفت.
درباره وبلاگ


یاد کلمه ی جایگزین برای مفهوم اصیلی ست که رنگ باخته ، کلمه های زیادی دیگه معنی حقیقیه خودشون رو نمیرسونن ، و زیر بار جامعه ، زمان ، بد فهمی و … تا مرز پوچی پیش رفتن ما یاد رو جایگـزین کردیم تا عشق رو به گونه ای دیگر نگاه کنیم ، تا شاید کمکی شه برای رها شدن از پیش فرض هایی که هر کسی ممکنه در ذهن داشته باشه ، به امید آنکه به حقیقت این مفهوم برسیم
۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩
ای جاودانه ترین
آن گاه كه عشق زمینی را تجربه می كردم ، دلم چیزی فراتر می خواست
خط بطلان بر تمام آن ها كشیدم و دل در گرو عشق تو سپردم
نوری از عشق تو مرا در گرفت . چه عشقی و چه حلاوتی ، چه نعمتی
خداوندا ! عشقت را از من دریغ نكن

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩
خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس
آنچنانکه آنچه تو دیر میخواهی
من زود نخواهم
و آنچه تو زود میخواهی
من دیر نخواهم

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

می توان
می توان تنهاشد
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت
و دل عاشق آدمهارا زیر پا له کرد
می توان چشمی را
به هیاهوی جهان خیره گذاشت
می توان صدها بار علت غصه’ دل را فهمید
می توان...
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود
آخرش هم تنهامی توان تنها رفت
با جهانی همه اندوه و غم و بد بختی
یادگاری؟همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه؟ خوب شد رفت!
عجب آدم بد خلقی بود!!
ولـــــــــــــــــــــــــــــــــی
ای کودک زیبای دلم،
آن ور سکه تماشا دارد
۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

توانا ترین مترجم کسی است که:
سکوت دیگران را ترجمه کند!
شاید سکوتی تلخ گویای
دوست داشتنی شیرین باشد...

"معلم شهید دکتر شریعتی"

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

اگر می خوانم،می جویم،می یابم و می گویم،انگیزه ام دردی است که ریشه در جانم دارد و اگر از اینهمه سر بتابم درد با جان یکی شده ،خواهدم کشت. بیماری مرگ آوری هست که به تاریخ ، فرهنگ ، مذهب و مردممان هجوم آورده است و یک لحظه غفلت همه چیز را نابود خواهد کرد . این است که آرام نمی یابم ، چرا که درد شدیدتر از آن است که فرصت آرامشی دهد و بیماران ، به مرگ نزدیک تر از آن که بتوان به خوشایند و بدآینددیگران اندیشید...
{دکتر علی شریعتی}

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩
خدایا آنچنان غریق دریای غربتمان نكن
كه به هر خاشاك عاطفه ی دست دراز كنیم...
۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩
ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد،
نه در چیزی که به آن مینگری
۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

مدیر وبلاگ : كورش غلامی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا با عقاید و تفكرات دكتر شریعتی موافق هستید ؟







خواهش می کنم اگر در سخن تند من، در انتقادهاى زننده و تیز و صریح من، تلخى یى وجود دارد، این تلخى را بر من ببخشید، اگر معتقدید و مى بینید که در آن حقیقتى هست. زیرا مصلحت گویى خوشایند است و فریب دادن و دروغ بافتن و تایید و تعریف کردن شیرین، اما حقیقت تلخ است و بگذارید بجاى تخدیر درد و کتمان بیمارى و دل خوشکنک هاى آرام کننده، روى در روى این بیمار بایستیم، و، تلخ و تند و راست و صاف، بگوییم که: "عقده هاى سرطان در خونت، در اعماق مغزت و دهلیزهاى قلبت رخنه کرده و سخت پیش رفته است، فرصت کم است و فاجعه سنگین"!...

به سخنم آنچنانچه قرآن مى گوید گوش کنید: "فبشر عبادالذین یستمعون القول فیتبعون احسنه" (مژده ده بندگانى را که به حرف گوش مى کنند و بعد هرچه را درست تر یافتند تایید مى کنند و دنبالش را مى گیرند)، "اولئک الذین هدیهم الله و اولئک هم اولواالالباب" (اینهایند آدمهایى که خدا به راهشان آورده و اینهایند که شعور دارند).

من آمده ام به نمایندگى-این طبقه تحصیل کرده بى دین- نه تنها بى دین و بیگانه با دین شما، بلکه بیزار از دین و عقده دار نسبت به مذهب، و فرارى، که به هر مکتبى، به هر شعارى و به هر فلسفه دیگرى متوسل مى شود و پناه می برد، از ترس مذهب شما- به نمایندگى از اینها، به شما که مسوول مذهب و ایمان خودتان و و زمان خودتان، خانواده خودتان و جامعه خودتان هستید، بگویم: براى چه طبقه من و گروه من از شما بیزار شده، از شما بیگانه شده و شما با او بیگانه هستید و نمى توانید با هم یک کلمه سخن بگویید؟ به مادرها بگویم که براى چه دختر شما نمى تواند با شما حرف بزند و شما هم نمى توانید با دخترتان حرف بزنید،...

ادامه مطلب

و به پدرها بگویم که فرزند شما نه به عنوان یک فساد اخلاقى، بلکه با دلایل و علل فکرى و اعتقادى، از شما فرار کرده و با شما بیگانه شده است. و همچنین بر سر شما بعنوان معتقدان امروز به اسلام و تشیع، و بعنوان کسانیکه در عصر لامذهبى و بى ایمانى در جهان، ایمانتان را نگه داشته اید و مدعى حفظ اعتقاد و عمل به دینتان هستید، بنابر این مسوولیت شیعه بودن و مسلمان بودن و دین دار بودن دارید و به تصریح قرآن هم در راه نجات خود و هم خاندان و فرزندانتان باید بکوشید، فریاد زنم که: "قوا انفسکم و اهلیکم نارا"! ( خودتان را و اهلتان را از آتش نگاه دارید!) من آمده ام اتهامات گروهى را که پسر شما و دختر شما است (بعنوان نماینده آنها) بخود شما بگویم، و این نمایندگى را از من بپذیرید، براى اینکه من نه با آنها همفکر هستم که به نفع آنها و طبق عقاید آنها صحبت کنم، و نه هم در گروه شما و در این طبقه شما وابستگى دارم تا به مصلحت شما و اوضاع و احوال اینجا صحبت بکنم...

اى پدر من، اى مادر من!

دین تو، مذهب تو و همه اعمالى که بنام دین و مذهب انجام می دهى و همه عقایدى که که بنام دین و مذهب دارى، همه اش بیهوده و زیان آور است!

اى پدر من، اى مادر من!

دین تو، مذهب تو و همه اعمالى که بنام دین و مذهب انجام می دهى و همه عقایدى که که بنام دین و مذهب دارى، همه اش بیهوده و زیان آور است!

... دین تو عبارت است از یک نیرویى که ترا از دنیا و از پیش از مرگ غافل مى کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسوولیت و تلاش ترا متوجه مرگ و بعداز مرگ مى کند، و من بعنوان جوان امروز، روشنفکر امروز، تحصیل کرده امروز، به "پیش از مرگ" کار دارم، و دین تو هیچ سخنى درباره پیش از مرگ بمن نگفته، به تو هم نگفته، تو هم نمى دانى، تو مى گویى: این عقاید و اعمال دینى من به این درد مى خورد که جواب نکیر و منکر را بدهم، وقتى سرم را در گور، برخشت و خاک لحد گذاشتم، در آنجا فوائدش روشن مى شود،...

مى گویم راست است، اما براى پیش از مرگ ( که ما در ذلت و فقر و نیازمندى جان مى دهیم) دین تو چه دارد؟ هیچ چیز! تو در آتش مى سوزى و مردم تو و هم نژادهاى تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگى مى سوزند و تو احساس گرما هم نمى کنى! و بعد شبها و روزها تمام گریه و اضطراب تو از تصور زبانه آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است! و من! آتشى که اکنون بر بشریت نازل شده و من و تو و او و همه در آن مى سوزیم، کار دارم و در جستجوى آنم که چه عاملى و چه آبى این زبانه را اطفا مى کند؟...

این دین فقط تو را باید نجات بدهد، من دنبال دینى و ایمانى می گردم که بشریت را نجات بدهد و حتى خود من هم فدایش بشوم. دینى که براى نجات جامعه بکوشد و "من" را قربانى "ما" کند.

بابا، مامان،

من با تو خیلى فرق دارم، خدایى که تو و کسانى مثل تو مى اندیشند و مى سازند، خدایى است که مسوولیت هاى ترا، اراده ترا، و همه وظیفه هاى انسانى ترا در این دنیا و در جامعه و در برابر مردم تکفل مى کند، و تو با چاپلوسى و نذر و نیاز به آن خدا، خودت را از عواقب هر جرمى و جنایتى معاف مى بینى! درست مثل زندگى اجتماعیت است که هر وقت کارت گیر مى کند، حقه بازى مى کنى. یک قانون مالیاتى وضع مى شود، یک حکم قضایى و حقوقى از دادگسترى برایت مى آید، این را مى بینى، آنرا مى پزى، تملق مى گویى، تلفن می کنى، رشوه مى دهى، پول و پارتى فراهم مى کنى واسطه مى تراشى! "در دینت هم همین کارها را می کنى"،...

تو دین "نه" به من دادى، پدر، مادر! من دختر تو بودم، راههایى که بمن نشان دادى، پیشنهادهایى که داشتى، شکل زندگى و ارزشهاى اخلاقى یى که به من ارائه کردى، این است: نرو، نکن، نبین، نگو، نفهم، احساس نکن، ننویس، نخوان، نه، نه، نه،...! اینکه همه اش "نه" شد؟! من به دنبال دین "آرى" هستم که به من نشان بدهد که چه بکن، چه بخوان، و چه بفهم! بقول یکى از نویسندگان: واى بحال دینى که "نه" در آن بیشتر است از "آرى"! و از تو من یک "آرى" نشنیدم!

پدر، مادر، بزرگتر...!

کتابى براى "نخواندن"! قرآنى که تو به آن معتقدى به چه کار ما مى آید؟ من نمى دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمى دانى تویش چیست! از این جهت من کافر و توى مومن هر دومان همدرس هستیم، منتهى من به آن کار ندارم (چون کتابى که بدرد خواندن نخورد به چه درد مى خورد؟) اما تو مرتب مى چسبانیش به چشمت و سینه ات، به پهلویت، به قنداق بچه ات و به بازوى داداشت و به بالش مریضت، تا آن جا که من دیده ام، این کتاب براى تو فقط مصرفش همیشه این بوده که: وقتى که از خانه ات بیرون مى آیى، چند جمله از آنرا به قفل در خانه ات پف مى کنى! من یک قفل فنى و محکم مى خرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد، با تکنیک بسته شود نه با پف! تو براى سلامت و مصونیت جمله هایى از آنرا دور خودت پف می کنى، یا نسخه هایى از آن را به آستر جلیقه ات مى دوزى یا بگردن خودت یا گاوت مى آویزى! من مى روم واکسن مى زنم و از دکتر متخصص نسخه دوا مى گیرم، بنابر این به "قرآن تو" نیازى ندارم!

تو با آن "استخاره" مى کنى و به جاى "انتخاب" و "تصمیم"، "عمل" و "قضاوت" و "فهمیدن" و "اندیشیدن"...(که کار انسان و ارزش امتیاز انسان است)، با کتاب یک نوع شیر یا خط بازى مى کنى و لاتارى و بخت آزمایى مى کنى، من (فرزند تو) با اینکه به وحى عقیده ندارم، حاضر نیستم به قرآن تا این حد اهانت کنم، به هر حال این یک "کتاب" است، با آن بازى نمى کنم، به عقل هم اهانت نمى کنم، من بکمک علم و پرورش ذهن و آگاهى و شعور و تحقیق و مشورت و مراجعه به افراد مطلع و متخصص، عقلم را بکار مى اندازم، منطقى مى اندیشم، اگر هم روزى معتقد شدم که قرآن تو "کتاب هدایت" است، آنرا "مى خوانم" تا با اندیشیدن و فهمیدن نوشته هاى آن، راه خوب و بد و متوسط را در زندگى پیدا کنم، نه با استخاره!

مادر! نماز تو یک نوع ورزش تکرارى است بدون هیچ اثر اخلاقى و اصلاح عملى ... که صبح و ظهر و شب انجام مى دهى اما نه معانى الفاظ و ارکانش را مى دانى، نه فلسفه حقیقى و هدف اساسى اش را مى فهمى...

پدر، مادر! نماز تو یک نوع ورزش تکرارى است بدون هیچ اثر اخلاقى و اصلاح عملى ... که صبح و ظهر و شب انجام مى دهى اما نه معانى الفاظ و ارکانش را مى دانى، نه فلسفه حقیقى و هدف اساسى اش را مى فهمى...

تمامى نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانى صافت پینه بست و فرق من بى نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوى را ندارم!بیائیم واقعا با هم بررسى کنیم و ببینیم کدامیک باخته ایم و کدامیک برده ایم؟! تو مى گویى: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسى با مخاطبى مشغول حرف زدن باشد، اما خودش نفهمد که دارد چه مى گوید؟ فقط تمام کوشش این باشد که با دقت و وسواس مضحکى الفاظ و حروف را از مخارج اصلیش صادر کند! اگر هنگام حرف زدن، "ص" را "س" تلفظ کند، حرف زدنش غلط مى شود، اما اگر اصلا نفهمید چه حرفهایى می زند و به مخاطبش چه مى گوید، "غلط نمى شود"! من در تمام تاریخ بشر شماها را دیده ام که با التماس و اصرار و اخلاص دارید از کسى چیزى یا چیزهایى طلب مى کنید اما نمى دانید آنچه مى خواهید چیست؟ اگر کسى، روزى پنج بار و هر بار چند بار، با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس، پیش شما بیاید و با حالتى ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زارى، چیزى را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبى خواهش همیشگى خود را تلفظ مى کند اما خودش نمى فهمد که چه درخواستى از شما دارد، چه حالتى به شما دست مى دهد؟ شما به او چه مى دهید؟ و وقتى متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا از ترس هم انجام مى دهد دیگر چه مى کنید؟ و چه باید بکنید؟ گوشتان را پنبه نمى کنید!؟...

و این است "بنده مومن"! آنچه "عفت" و "تقوى" مى گویند و این است "مومن بنده"! آنچه "بى نظرى" و "زهد" معنى مى کنند. مرا در این دنیاى سوم و در برابر چشم هاى تیز خصم و پوزه دریده غرب غارتگر (که مى بیند و مى بلعد) به چه مى خوانى؟ کجایى پدر مومن من، مادر مقدس من، واى بر شما نمازگزارانى که سخت غافلید و از نماز نیز! در خیالتان خداى آسمان را نماز مى برید و در عمل، بتهاى قرن : خداوندان زمین را! بتهایى را که دیگر مجسمه هاى ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

اما حج؟

پدر، مادر، با شما به حج آمدم. دیدم چه مى کنید! دیدم که با یک جت بوئینگ 707 به مکه آمدید، وارد فرودگاه که شدید، بعد، آن کاتولوگ حج را در آوردید، با چندین اسم بزرگ پشت جلدش، از رویش اعمال و احکام حج را مى خواندید، مى بینم که به عنوان اولین کارى که حاجى باید انجام بدهد نوشته: "وقتى که وارد مى شوى و از شتر مى خواهى پیاده شوى، اول پاى راست را زمین بگذار"! داستان تو و مناسکت را و حجت را تا آخرش خواندم.

اما دنبالت آمدم، دیدم رفتى به مدینه، آنجا شروع کردى (رو در روى مسلمانهاى دیگر) به زیارتنامه خواندن براى کسانى که مى پرستى، اما اصلا نمى شناسى کى هستند! فقط توى این زیارتنامه فحش و لعن بود که با صداى بلند نثار معتقدات و احساسات اکثریت مسلمانى کردى که آنها هم مثل تو به زیارت پیغمبر آمده بودند!...

در مکه، این همه وسواس داشتى براى اینکه در موقع طواف، نوک شانه چپت با خانه کعبه دقیقا محاذى باشد، اگر یک میلیمتر انحراف پیدا کند همه چیز باطل مى شود، حتى بسیارى از مردها شانه زنشان را مى گیرند و به طرف خانه راست نگه مى دارند که منحرف نشود و گویى حج یک عمل الکترونیکى و ماشینى پیچیده اى است که همه هوش و حواس باید متوجه مسائل تکنیکى و فنى کار باشد و اگر یک کمى در فرم کار غفلت شود منفجر مى شود! در صورتیکه باز مى شنوم که خودتان مى گویید پیغمبر سوار بر شتر وارد مسجدالحرام شد و سواره طواف کرد!

همیشه و همه جا، تمام هوش و حواست سر همین فرمالیته هاى تکنولوژیک بود، هزار تا سوال کردى که: "چه جور؟" یکبار نپرسیدى: "چرا؟".

همیشه و همه جا، تمام هوش و حواست سر همین فرمالیته هاى تکنولوژیک بود، هزار تا سوال کردى که: "چه جور؟" یکبار نپرسیدى: "چرا؟"....

 

تمام شد! آرى، تمام شد! به من حق نمى دهى پدر، مادر! حق نمی دهى که اینها همه را کنار بریزم و بروم دنبال کار و زندگیم، دنبال علم و فکر و فلسفه و ادبیات و هنر؟...

از من هم هنوز توقع دارى مثل عوام کالانعام تا گفتى آن کتاب "ضاله" است، نخوانید، آن شخص مضل است به حرفش گوش ندهید، رفتن به این موسسه جایز نیست، نروید، من هم بگویم: بچشم! نه پدر! خیالت را راحت کنم، من از این عاشورا و انقلاب و روضه و سینه و مصیبت و داد و بیداد و گریه و کربلاى تو چیزى نفهمیدم، رها کردم!

اى مادر! تو مرا ( که دختر جوانت بودم) بردى به یک مجمع دینى و تبلیغى و اخلاقى! در آنجا واعظ راجع به "شفاعت صحبت مى کرد، و اثرى که شخصیت و انقلاب حسین در سرنوشت بشریت دارد، و به عنوان نمونه عینى... فرمود:

...((دراین قسمت ماجراى زنى بدکاره بیان می شود که در خانه همسایه اش روضه خوانى بوده و نذرى مى پختند و بعلتى او سر از آشپزخانه همسایه درآورده و مى بیند آتش زیر اجاقها کم سو شده و دیگران هم در طبقه بالا به حرفهاى واعظ که مصیبت نامه امام حسین را می خوانده گوش می دهند، و آن زن شروع می کند به دمیدن در آتش و بر اثر دود ناشى از آن از چشمانش اشک مى آید، اما بعد از مرگ او، خوابش را می بینند که با شفاعت امام حسین به بهشت رفته و همان چند قطره آبى که در آن زمان ناخواسته از دیدگانش جارى شده باعث شفاعت از وى گشته لطیفى)).

 

... این خوراکهاى قدیمى، این کتابهاى مذهبى و این شکل تبلیغ مذهب او را به ایمان شما نمى کشاند، در برابر صدها ایدئولوژى و مکتب فلسفى و اجتماعى و علمى امروزى که از تمدن جدید بر او هجوم آورده اند نمی تواند بایستد، آنچه هست تنها نسل قدیم وفادار به مذهب و سنت را اشباع می کند. براى این نسل کارى بکنید، براى او خوراک فکرى تازه فراهم کنید، براى حرف زدن با او، براى شناساندن اسلام و تشیع و فرهنگ و تاریخ و ایمان و توحید و قرآن و محمد و على و فاطمه و کربلا و امام و عدالت و امامت و جهاد و اجتهاد... زبان تازه اى بیافرینید، دست به خلق یک رنسانس اسلامى، یک نهضت انقلابى فکرى، یک جوشش نو و نیرومند شیعى بزنید، و گر نه این نسل از دست می رود، این فرصت از میان می رود، این ایمان و این مذهب به فردا نمى رسد، هنوز که می توان و هنوز که می توانید، کارى بکنید.

پدر ... مادر ...

 

و امامت را به من یاد دادی و گفتی : امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسر عمویش را به جانشینی خودش رسما نصب کرد. بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن( به طور اتوماتیک و بر اساس خویشاوندی با پیغمبر) حاکم بر مردم شدند.بعد هم یک عده شبه محقق های

مصلحتی گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی هاست که از روی نظامهای سلطنتی باستانی خودشان کپیه کردند!

 

به هر حال می پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من به چه درد ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال ۲۵۰ باید این ۱۲ نفر حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب...قبول هم دارم...الان چه باید کرد؟ به این انسان کنونی به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رای داد رفت.آن کسی هم که به علی وفادار ماند او هم رفت.آنهایی هم که به هیچ کدام وفادار نبودند و به کسان دیگر وابسته بودند آنها هم رفتند و تو همه فکر و ذکرت را این قرار داده ای که حکومت حق مال اینها بود نه آنها و این همه نسبت به حکومت حق حساسیت داری اما در تاریخ!

 

بعد گفتی این امامها شخصیت های معصوم متافیزیکی هستند! از جنس من و تو نیستند.اینها "ما فوق انسان هستند" نه "انسان ما فوق" . پاکان و مقربانی هستند در درگاه خدا تا در دنیا به آنان توسل جوییم و در آخرت از جهنم و حساب و کتاب و عدل الهی نجات پیدا کنیم!!

 

اما پدر...مادر... من به دنبال امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی می شدند رهایی یابند. برای آنها و برای همه کسانی که به دفاع و نجات آنها می اندیشیم و احساس مسئولیت می کنیم یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم. امامت تو این طوری نیست.امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آنها را می شناسی!!

 

بابا ... مامان...

قضا و قدری که تو معتقدی می گوید هر کاری که می شود و هر کس که کاری می کند هر پولی که غارت می کنند و غارت می شود همه پیش از من و تو نوشته شده ... لا یتغیر است. پس جنایتکار نمی تواند جنایت نکند و گناهکار نمی تواند پاک بماند و پاک هم نمی تواند گناه نکند. همه چیز در یک نظام جبری قطعی لایتغییری که اراده من و تو ... مسئولیت من وتو همه از پیش آنجا ثبت است و ما مامور اجرای اراده پیش از خودمان هستیم و مجبوریم آنچه را که در پیشانی ما نوشته قرائت کنیم. تو مگر همیشه نمی گویی از قول پیغمبرت که " آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت؟"... انصاف بده پدر...مادر جهانبینی تو یک جهانبینی شکمی است!

 

من از این چهارچوب جبری که در آن اراده و مسئولیت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم و رفتم بدنبال فکری یا بدنبال مکتبی یا فلسفه ای که انسان را مسئول سرنوشت خود می داند و یا اصلا رفتم دنبال بی اعتقادی !!  

ای پدر من ... ای مادر من...

دین تو مذهب تو و همه اعمالی که بنام دین و مذهب انجام میدهی و همه عقائدی که بنام دین و مذهب داری همه اش بیهوده و زیان آور است. به دین معتقدی و دین تو عبارت است از یک نیروئی که تو را از پیش از مرگ غافل می کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت و تلاش تو را متوجه بعد از مرگ می کند. و من به عنوان جوان امروز روشنفکر امروز تحصیلکرده امروز به پیش از مرگ کار دارم و دین تو هیچ سخنی درباره پیش از مرگ بمن نگفته به تو هم نگفته. تو هم نمی دانی. تو می گویی این عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که بر خشت و خاک لحد گذاشتم در آنجا فوایدش روشن می شود ... اثر آن آشکار می شود و مزد و اجر کارهایی که در دنیا کرده ام در آنجا بدستم می رسد. میگویم راست است اما برای پیش از مرگ (که ما در ذلت و فقر و نیازمندی جان می دهیم) دین تو چه دارد؟ هیچ چیز!

تو در آتش می سوزی و مردم تو و هم نژادهای تو و مردم جهان و نوع انسان در آتش زندگی می سوزند و تو احساس گرما هم نمی کنی! و بعد شب ها و روزها تمام گریه و اضطراب تو از تصور زبانه آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است.

بابا ... مامان...

من با تو خیلی فرق دارم. خدایی که تو و کسانی مثل تو می اندیشند خدایی است که مسئولیت های تو را ... اراده تو را و همه وظیفه های انسانی تو را در این دنیا تکفل می کند و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا خودت را از عواقب هر جرمی و جنایتی معاف می بینی. درست مثل زندگی اجتماعی ات است که هر وقت کارت گیر می کند حقه بازی می کنی یک قانون مالیاتی وضع می شود یک حکم قضایی و حقوقی از دادگستری برایت می آید این را می بینی ... آن را می بینی ... تملق می گویی ... رشوه می دهی ... پول و پارتی فراهم می کنی. دردینت هم همین کارها را می کنی و همچنان که در زندگی اجتماعی با پارتی و پول و با توسل به آدم های متنفذ و نزدیکان هیچ قانونی تو را از پلیدی و جنایت و حق کشی و مال مردم خوری و خیانت و قانون شکنی باز نمی دارد همچنین با توسل و شفاعت و جلب محبت و نظر یکی از مقربان و حاشیه نشینان سلطان کائنات دینت هم تو را در دنیا از خطا و گناهی که خودت هم بدان معتقدی و می دانی که دینت هم تو را از آنها بر حذر می کند باز نمی دارد.

 

قضا و قدری که تو معتقدی می گوید هر کاری که می شود و هر کس که کاری می کند هر پولی که غارت می کنند و غارت می شود همه پیش از من و تو نوشته شده ... لا یتغیر است. پس جنایتکار نمی تواند جنایت نکند و گناهکار نمی تواند پاک بماند و پاک هم نمی تواند گناه نکند. همه چیز در یک نظام جبری قطعی لایتغییری که اراده من و تو ... مسئولیت من وتو همه از پیش آنجا ثبت است و ما مامور اجرای اراده پیش از خودمان هستیم و مجبوریم آنچه را که در پیشانی ما نوشته قرائت کنیم. تو مگر همیشه نمی گویی از قول پیغمبرت که " آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت؟"... انصاف بده پدر...مادر جهانبینی تو یک جهانبینی شکمی است!

 

من از این چهارچوب جبری که در آن اراده و مسئولیت انسانی مدفون شده خودم را رها کردم و رفتم بدنبال فکری یا بدنبال مکتبی یا فلسفه ای که انسان را مسئول سرنوشت خود می داند و یا اصلا رفتم دنبال بی اعتقادی .

 

این بود پدر که ایمان شکمی تو را رها کردم و اگزیستانسیالیست شدم و معتقد شدم که من می توانم سرنوشت خودم و جامعه خودم را بسازم . به آن "سارتری" معتقد شدم که می گوید: " حتی کسی که از مادرش فلج بدنیا می آید اگر قهرمان ورزش نشود خودش مسئول است".

 

این طرز فکر سارتر مادی و لامذهب است و آن بینش تو معنوی و مذهبی!

پدر ... مادر ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

 

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

 

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

 

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

 

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

 

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

پدر ... مادر ... !!

 از تو می پرسم علی که بود می گویی علی ذوافقار داشت . خوب الان   که ذولفقار نیست . می گویی در خیبر را از جا کند خوب الان در خیبری نیست که بکند الان یهود فلسطین است یهود خیبر نیست برای مشکلات الان من ،تو ، بشریت چی دارد؟

از فاطمه برای من زنی ساختی که در طول عمر گریه می کرده و ناله و نفرین می کرده بخاطر شوهرش . زنی ساختی که تمام شعارش پس گرفتن مزرعه ای بوده که از او گرفتند خوب اینکه همش دنبال کار خودش بوده چه کار با مردم داشته با بشریت داشته ؟

از زینب زنی ساختی که در روز عاشورا یکدفعه ظاهر می شود و بالای سر برادرش و دیگران گریه می کند از بعد از ظهر هم گمش می کنیم هم ما هم تاریخ . بعدش چی شد قبلش چه کاره بود ؟ به من می گویی در فلان کتاب تخصصی نوشته که دست بزرگان است . خوب به من و تو چکار دارد؟ وقتی می گویم دیگر چه داری؟ کافر ، لا مذهب با سگها نشستی و...

 

نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

 

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

 

و امامت را به من یاد دادی و گفتی : امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسر عمویش را به جانشینی خودش رسما نصب کرد. بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن( به طوراتوماتیک و بر اساس خویشاوندی با پیغمبر) حاکم بر مردم شدند.بعد هم یک عده شبه محقق های مصلحتی گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی هاست که از روی نظامهای سلطنتی باستانی خودشان کپیه کردند! به هر حال می پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من به چه درد  ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال ۲۵۰ باید این ۱۲ نفر حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب...قبول هم دارم...الان چه باید کرد؟ به این انسان کنونی به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رای داد رفت.آن کسی هم که به علی وفادار ماند او هم رفت.آنهایی هم که به هیچ کدام وفادار نبودند و به کسان دیگر وابسته بودند آنها هم رفتند و تو همه فکر و ذکرت را این قرار داده ای که حکومت حق مال اینها بود نه آنها!!!

 

 اما پدر...مادر...

 

من به دنبال امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی می شدند رهایی یابند. برای آنها و برای همه کسانی که به دفاع و نجات آنها می اندیشیم و احساس مسئولیت می کنیم یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم. امامت تو این طوری نیست.امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آنها را می شناسی!!

پدر... مادر...بزرگتر..!

قرانی که تو بدان معتقدی به چه کار ما می آید؟ کتابی برای نخواندن. من نمی دانم در آن چه هست تو هم نمی دانی تویش چیست! از این جهت من کافر و توی مومن هردومان همدرس هستیم. منتهی من به آن کار ندارم -چون کتابی که بدرد خواندن نخورد به چه درد می خورد؟- اما تو مرتب می چسبانی به چشمت و سینه ات .. به پهلویت .. به قنداق بچه ات و به بالش مریضت. تا آنجا که من دیده ام این کتاب برای تو فقط مصرفش این بوده که : وقتی از در خانه بیرون میایی چند جمله از آنرا به قفل خانه ات پف میکنی!!!من یک قفل محکم میخرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد با تکنیک بسته شود نه با پف!!! تو برای سلامت و مضونیت جمله هایی از آنرا برای خودت میخوانی یا نسخه هایی از آنرا به آستر جلیقه ات میدوزی پدر جان من یک دانشجویم اگر کسی با جزوه هایم چنین بازی بکند اوقاتم تلخ میشود! پس اگر من کتابی را که به درد خواندن نمیخورد - ولو نویسنده اش بقول تو خود خدا باشد - رها کردم و به جای آن کتابهایی را گرفتم که بدرد خواندن میخورد ناراحت نشو!

و دعا در آخرین مرحله،خواستن است،

 واین خواستن نیز ،بر خلاف خواست های تنگ نظرانه ضد منطقی و نا معقول و خود پرستانه

"وردخوانانه حرفه ای ،که همه کار می کنند و دعا هم می خوانند و معنی آن را هم نمی دانند"

خواستهای بزرگ انسانی است و بیان آرزوهای بلند اخلاقی و اجتماعی ،

 که گاه برخی به شعارهای فکری و سیاسی یک گروه اعتقادی متعهد و مشتاق آرمان ها و ایده آل

های مترقی همانند می شود:

 "خدایا مرا آلت دست ستمکاران قرار مده"

 

  پدر مادر ما متهمیم

قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می یابد. کتابی آسمانی است اما (بر خلاف آنچه مومنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند)بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد. کتابی است که نام بیش از هفتاد سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از سی سوره اش از پدیده های مادی؛ و تنها دو سوره اش از عبادات:آنهم حج و نماز ...کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل مقایسه نیست.کتابی است که نخستین پیامش خواندن است و افتخار خدایش به تعلیم.تعلیم انسان با قلم(علم الانسان بالقلم).

این کتاب را از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را (که خواندن نام دارد)دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ..... شد و چون در بیداری رهایش کردند بالای سر در خواب گذاشتند و بالاخره اینکه می بینی اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار ارواح گذشتگانش می کنند و ندایش از قبرستان های ما بگوش می رسد از آن است که نمی دانی برادر و خواهر روشنفکر من ...نمی دانی که چه کوششها کردند تا آن را از میان زنده ها دور کنند و اثرش را از زندگی قطع کنند.

گفتند: اسراری را که فقط در نقطه زیر "ب" بسم الله نهفته است اگر کسی بخواهد تفسیر کند یک عمر کفاف نمی دهد!گفتند:قرآن هفتاد بطن دارد و هر بطن آن باز هفتاد بطن و همینطور ... گفتند: معنی واقعی قرآن نزد ائمه است. در کتاب مخصوصی است که مخفی است و هیچکس از آن خبر ندارد و آن در خانواده پیغمبر بود و بعد پنهانی دست به دست میان ائمه گشته و بالاخره در دست امام غایب است.از این خبر چنین نتیجه گرفته اند که قرآن یک کتاب معمایی اسرارآمیز و برای بشر غیر قابل فهم است. گفتند: هر کس قرآن را با عقل خویش تفسیر کند باید در نشیمنگاهش آتش فرود آید در حالی که سخن پیغمبر یعنی هر کس با نظر خودش و رای خودش قرآن را تفسیر کند و این سخنی بسیار علمی و منطقی است و اصل تحقیق است که محقق در جستجوی حقیقت باید ذهنش را از نظریات شخصی و عقاید قبلی و پیشداوری خالی کند تا وقتی متنی را تفسیر می کند معنی حقیقی آن را بتواند در یابد.

می بینیم چطور هوشیارانه رای را عقل معنی کردند و چون خواندن و فهمیدن و عمل کردن به هر سخنی و کتابی جز با عقل امکان ندارد مردم از ترس اینکه مقعدشان نسوزد از خواندن و فهمیدن و عمل کردن به قرآن ترساندند. حتی بعضی ها حرفهای بدتری گفتند:اصلا قرآن حقیقی دست امام زمان است و هر وقت ظهور کند با خود خواهد آورد و قرآن فعلی قرآن اصلی نیست. تحریف شده است و بعضی آیات را از آن برداشته اند ...

می بینی دوست روشنفکر من که چه کردند و چه ها که نکردند؟

کاری کردند که قرآن (که کتاب خواندن و اندیشیدن و فهمیدن و روشن شدن و راه یافتن و برخاستن و عمل کردن بود)شد یک شیء مقدس متبرک که مصرف واقعیش (در هدایت پیروانش و نشان دادن راه حل و مسئولیت انتخاب انسانی) فقط استخاره است! وظیفه پیروانش هم در برابر آن تعظیم و تکریم و تجلیل و بوسیدن و بی وضو بدان دست نزدن و توی قاب گذاشتن و کنار آینه نهادن و در بند قنداق و سفره عقد و خانه نو و روی سر مسافر و ...برخی سوره و آیاتش هم به عنوان وردهای خاص طلسم برای منع جن و دفع باد و عزایم بستن و به گردن زائو و گاو شیرده و آدم خل بستن ...

از کدام قرآن سخن می گویی برادر روشنفکرم؟ تو که از انحطاط جامعه و جمود فکر و ضعف فرهنگ محیط خویش رنج می بری. کدام قران؟ مگر اساسا قرآن را کسی (چه توی مخالف و چه توی موافق)می شناسد که درباره اش قضاوت می کنی؟ برعکس آنچه می پنداری از هنگامی که قرآن از سخن گفتن با پیروانش بازماند و تنش را پرستیدند و روحش و فکرش و سخنش را رها کردند مسلمانان به خرافه پرستی و ضعف اجتماعی و جمود فکری و تعصب های شبه مذهبی و انحطاط علمی و اقتصادی و سیاسی افتادند.

 

 دکتر علی شریعتی- برگرفته از نوشته ی"پدر و مادر ما متهمیم."



آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :