تبلیغات
شعله ی بیقرار دکتر شریعتی - تنها آینده است که حرف خواهد زد
 
شعله ی بیقرار دکتر شریعتی
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم كه سالها به اجبار خواهیم خفت.
درباره وبلاگ


یاد کلمه ی جایگزین برای مفهوم اصیلی ست که رنگ باخته ، کلمه های زیادی دیگه معنی حقیقیه خودشون رو نمیرسونن ، و زیر بار جامعه ، زمان ، بد فهمی و … تا مرز پوچی پیش رفتن ما یاد رو جایگـزین کردیم تا عشق رو به گونه ای دیگر نگاه کنیم ، تا شاید کمکی شه برای رها شدن از پیش فرض هایی که هر کسی ممکنه در ذهن داشته باشه ، به امید آنکه به حقیقت این مفهوم برسیم
۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩
ای جاودانه ترین
آن گاه كه عشق زمینی را تجربه می كردم ، دلم چیزی فراتر می خواست
خط بطلان بر تمام آن ها كشیدم و دل در گرو عشق تو سپردم
نوری از عشق تو مرا در گرفت . چه عشقی و چه حلاوتی ، چه نعمتی
خداوندا ! عشقت را از من دریغ نكن

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩
خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس
آنچنانکه آنچه تو دیر میخواهی
من زود نخواهم
و آنچه تو زود میخواهی
من دیر نخواهم

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

می توان
می توان تنهاشد
می توان زار گریست
می توان دوست نداشت
و دل عاشق آدمهارا زیر پا له کرد
می توان چشمی را
به هیاهوی جهان خیره گذاشت
می توان صدها بار علت غصه’ دل را فهمید
می توان...
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود
آخرش هم تنهامی توان تنها رفت
با جهانی همه اندوه و غم و بد بختی
یادگاری؟همه جا تلخی و سردی و غرور
فاتحه؟ خوب شد رفت!
عجب آدم بد خلقی بود!!
ولـــــــــــــــــــــــــــــــــی
ای کودک زیبای دلم،
آن ور سکه تماشا دارد
۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

توانا ترین مترجم کسی است که:
سکوت دیگران را ترجمه کند!
شاید سکوتی تلخ گویای
دوست داشتنی شیرین باشد...

"معلم شهید دکتر شریعتی"

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

اگر می خوانم،می جویم،می یابم و می گویم،انگیزه ام دردی است که ریشه در جانم دارد و اگر از اینهمه سر بتابم درد با جان یکی شده ،خواهدم کشت. بیماری مرگ آوری هست که به تاریخ ، فرهنگ ، مذهب و مردممان هجوم آورده است و یک لحظه غفلت همه چیز را نابود خواهد کرد . این است که آرام نمی یابم ، چرا که درد شدیدتر از آن است که فرصت آرامشی دهد و بیماران ، به مرگ نزدیک تر از آن که بتوان به خوشایند و بدآینددیگران اندیشید...
{دکتر علی شریعتی}

۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩
خدایا آنچنان غریق دریای غربتمان نكن
كه به هر خاشاك عاطفه ی دست دراز كنیم...
۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩
ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد،
نه در چیزی که به آن مینگری
۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩๑:۩۞۩

مدیر وبلاگ : كورش غلامی
نویسندگان
نظرسنجی
آیا با عقاید و تفكرات دكتر شریعتی موافق هستید ؟







چهارشنبه 10 آذر 1389 :: نویسنده : كورش غلامی

تنها آینده است که حرف خواهد زد

ترجمه ی دکتر شریعتی از قسمتی از کتاب احلام یک

«هفتاد سال را بر روی زمین گذراندم

اما فقط هفت سال زندگی کردم»

مروز روز عید پاک است بی شک از آشنایی من با خانم وارن پنجاه سال می گذرد ! در این ایام وی بیست و هشت ساله بود و زن روز به شمار می رفت و من به زحمت هفده سال داشتم ، بلوغی که آن را نمی شناختم ، طبیعتا قلب مرا که از عشق به حیات  سرشار بود حرارت می بخشید ، اگر

این امر که این چنین زنی جوان و جذاب و ساده ای که چهره ای دلپذیر داشت روی خوش نشان می داد شگفت آور نباشد ، این امر اصلا شگفتی نخواهد داشت که زنی چنان زیبا ، سرشار از لطف و مهربانی و پاکدلی ، احساس پاک و شسته ای را که حتی خودم آن را متوجه نشده بودم دریابد ! اما آنچه بی سابقه است این مسئله است که برق این نخستین برخورد ، سرنوشت سراسر عمر مرا روشن ساخت و با پیوند استواری تقدیر باقیمانده ی زندگیم را شیرازه بست.

روح من هیچ شکل ثابت  و معینی نداشت ، او با شتابزدگی و کم حوصلگی چشم به راه لحظه ای بود که می باست فرا رسد و این لحظه که پس از برخورد تسریع شده بود در عین حال خیلی هم زود فرا نرسید . من که تعلیم و تذبیت ، روحی پاک و اخلاقی سرشار از صفا به من بخشیده بود احساس می کردم که عشق و بی گناهی با کندی و تردید طولانی ای در قلبم خانه می کنند و با هم هم آواز می شموند و د راین مدت طولانی بود که دیدم او از من دور شده است!

همه چیز او را در خاطرم مجسم می سازم ، باید به ان باز گردم ، و از این بازگشت بود که سرنوشت اینده ی مرا مشخص کرد و بدان شکل بخشید و مدت ها پیش از آنکه به چنین سرنوشتی برسم من جز در ارزوی آن و به خاطر آن دیگر زندگی نمی کردم .

آه اگر من برای قلب او بس بودم همچنان که او برای قلب من بس بود ، چه روزهای خوش و لذت بخشی را با هم به سر می بردیم!

اما ما بدین گونه زندگی کردیم ، با هم به سر بردیم ، ولی چه کوتاه و زود گذر بود ! و چه سرنوشتی را در پی داشت ! روزی نیست که با شوق و ذوق فراوان این کوتاه ترین دوره ی زندگیم را که تنها برای خودم و بی اندوه و گرفتاری بوده ام و به حقیقت می توانم بگویم که «زندگی کرده ام» به خاطر نیاورم .

همچون آن فرمانده ای که از غضب امپراتور روم و سپاسین به گوشه ای تنها در صحرائی پناه بود تا بقیه ی عمر را در تنهایی خویش به سر برد میتوانم بگویم که : «هفتاد سال را بر روی زمین گذراندم اما تنها هفت سال زندگی کردم». اگر این ایام کوتاه و پر قیمت نبود شاید هرگز خود را نمی یافتم زیرا همه ی عمر را جز همین ایام ، دستخوش و اسیر خواهش های دیگران بوده ام و بی کمترین مقاومتی تسلیم بی اراده  طوفان های زندگی ، و اگر اجبار نبود هرگز نمی خواستم خود را از آن حال که در آن روزها داشتم محروم سازم .

اما در این سالهای زودگذر و کوتاه ، محبوب زنی بودم سرشار از لطافت و ذوق ، همان که میخواستم بودم ، همان که می خواستم شدم و به نیروی درس هایی که وی به من آموخت ، در آن ایام آسودگی ، من توانستم روح خویش را که هنوز بی قرار و ناساخته و متلاطم بود ، طرح ثابت و مشخصی بدهم که شایسته آن بود و همین طرح بود که آن را تا پایان حفظ کرد . عشق به تنهایی و گردش و تماشا در قلبم جوانه زد و احساسات عالی و لطیفی که در من رشد می کرد تا مطلوب او باشم مرا در این شکفتن ها یاری می کرد . غوفا و هیاهوی زندگی مرا آزار می داد ، صلح و آرامش مرا دستخوش هیجان می کرد ، من نیازمند دوست داشتن بودم ، کاری کردم که او با من در گوشه ای از یک ییلاق زندگی کند ، یک خانه ی دوردست  در کمر گاه یک دره ، اینجا پناهگاه ما دوتن بود ، همین جا که در طول چهار و پنج سال ، من یک قرن به  پاکی و خوشبختی زندگی کردم و همه پرشانی ها را با این آب حیات شستم ، من به دوستی که قلبم او را آرزو می کرد محتاج بودم و او را یافته بودم ، داشتم . ییلاق ساکت و دنجی را آرزو می کردم و آن را هم یافتم ، داشتم، از رنج ناله نمی کردم ، آزاد آزاد بودم ، تنها خواستن های خودم این آزادی را مقید می ساخت ! کاری جز آنچه میخواستم نداشتم ، همه ی لحظات به مراقبت و تماشای تپش ها و خواهش های قلبم می گذشت ، جز ادامه ی این دنیای پر از شیرینی آرزوئی نداشتم ، تنها آنچه سایه ی هراس و دلهره ای بر این زندگی می افکند این بود که

«سنگ انداز هجران در کمین است»! و این یک هراس موهوم نبود .

در همان ایام در این اندیشه بودم که برای مقابله با چنین روزهایی که در انتظار است کاری بکنم ، به اینجا  رسیدم که پرورش استعداد و اندوختن مایه های معنوی در روح استوارترین سد در برابر هجوم و بدبختی پریشانی است و تصمیم گرفتم که همه ی فرصت ها را برای کسب چنین مواهبی وقف کنم و اگر روزی دست داد ، درباره ی بهترین زنان و آثار عمیق و زیبائی که بر روح من نقش کرده است و از همه ی اندوخته هائی که در مخزن سرشار استعداد هایم گرد آورده ام کمک بگیرم…!

اکنون تنها آینده است که حرف خواهد زد و تنها باید بدان گوش بدهیم



نوع مطلب : دفترهای سبز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 شهریور 1396 03:34 ق.ظ
I am extremely impressed with your writing skills as well as with the layout on your weblog.
Is this a paid theme or did you customize it
yourself? Either way keep up the excellent quality writing,
it's rare to see a great blog like this one nowadays.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :